هوتن و کیا
گل آفتا بگردا ن و سط میز چه برگهای زردی دارد. چقدرشبیه خورشید است. درست مثل هوتن که او هم موهایش شبیه خورشید بود. ا صلا هما ن موهای زرد کاردستش داد.
بینوا توی کار خدا حیران مانده بود. نمی دانست موهای زرد ولبهای باریک وسینه برآمده اش را باورکند یا نشانه مردیش را.
هوتن بیچاره دلش پربود. کتاب حا فظ و دیوان خیام برا یش حکم کیمیا را
دا شتند. اگرنمی خواند مریض بود. واگرمریض می شد می زد بیرون. واگر می زدبیرون یا کاری می کردکه نباید بکند ویا اتفاقی برا یش پیش می آمد که همیشه تلخ بود وسخت. درست مثل آ ن شب که عالم وآدم به حالش گریه کردند.
هوتن نماز هم می خواند. دورکعت صبح. هشت رکعت ظهر وعصر. هفت رکعت هم شب. فقط لنگی کاراینجا بود که وقتی قنوت می گرفت با صدای نازک نمازمی خواند ووقتی رکوع می رفت چشمش به چیز ی می افتاد که دوباره صدا یش بم می شد. هوتن بیچاره می ترسید که نکند خدا نمازش را قبول نکند.
درست مثل ستوا ن کیا که همیشه خدا می گفت: می ترسم خدا این نمازهای مارا با آروغ آدمهای پاک عوضی بگیرد. ستوا ن کیا عرق می خورد. عرق سگی .بعد دهانش را آب می کشید وپشت بند ش هم سجاده را پهن می کرد.
می گفت: این جفنگیات را باورنکنید که تا چهل روزصدایتان به خدا نمی رسد اگر عرق بخورید .اینها کار انگلیس است. یک ما درقحبگی ته ماجرا هست. بعد هم می نشست وماجرای اینکه چراملت قند را توی چای می زنند تعریف می کرد : درروزگارقاجاراتریشها قند وارد می کردند. حق وحساب به ا نگلیسها ندادند. آ نها هم برنامه ریزی کردند که قند حرام بشود و....
کیای بیچاره با آن همه ادا واصول ودفتر ودستک ، دلش مثل بچه ها بود. شبها می نشست حافظ می خواند و گریه می کرد.
بساط تریاک هم کناردستش نبود. فقط چای. عاشق جای پررنگ دوغزا ل بود. که توی فنجانهای شا هی بریزد. یا با چند قطره آب لیموبرود بالا.
کیا نه پدر داشت نه مادر. نه زن نه بچه... یعنی داشت. همه را داشت.. ولی یکباره هیچ چیزبرا یش نما ند. زلزله همه را گرفت از او. وحا لا تنها ی تنها بود.
آن شب هوتن بد جوری هوائی شده بود. زن برونش غلبه کرد برمردی. کیف برداشت. آرایش کرد و زدبیرون ...
کافی شاپ نزدیک خانه بود.کافی شاپی که جای آدمهای همیشه ناراضی بودند. حتی ناراضی ازکارخدا ..مردها دوست داشتند اناربگذارند زیرپیراهنشا ن وزنها توی رویا می دیدند که زیرشلوارشان چیزی جست وخیز میکند.
کافی شاپ.... دنیای مدرن امروزی .حبابهای سفید آویزان از سقف. یکی پشت کامپیوترنشسته بود و رییس بودنش را به رخ میکشید.
- کامران جان. بازهم دستگاه ویروسی شده عزیزم.
مجسمه شاملو پشت دخل،کتاب می فروشد وکاریکاتوراخوا ن ثا لث سی دی ونوا رفروش است.
مردی جلوی درخم ورا ست می شود : بفرمائید خانوم. طبقه با لا.
می رود. می نشیند.نزدیک دو دختر وسه پسرکه دارند مدام حرف می زنند : وای وقتی گیتار می زنه....هنوز خا طرم مونده... گل گلدون من....
یکی دفترچه ای می گذارد روی میز.
- بفرمایید. چی بیارم خدمتتون؟
نگاهی می اندازد به منو
- تست ژامبون و بیفستروگا نوف لطفا .
صدایی می آید انگار .از با لا نگاه می کند. یک ماگزیمای قرمزجلوی در می ایستد. چهارنفرپیاده می شوند. اسلحه دارند. از خودش میپرسد؟ مگرا ینجا با نک ا ست.
آن چهار نفر می روند سراغ رئیس کا فی شا پ. ا زتسویه حسا ب می گویند.. با ورش نمی شود. مگر ا ینجا امریکا ست؟
چشمها را می بندد. می خواند:
حا فظ ا رباب معرفت که گهی
مست خوا نند شان وگه هوشیار.
پسررئیس را گروگان می گیرند. یکی می گوید:معجزه اکس ا ست... ویارو ازکوره در
می رود. پسرک بیچاره می افتد زمین. وسط خون خودش دست وپا می زند...
دوباره می روند طرف جمعیت .دیوانه شده اند انگار.دوباره یک کودک.. وا ین باریک دختربچه..حالا همه زن شده اند جزهوتن . می دود پائین..
ستوا ن کیا نشسته وفا ل می گیرد. .حافظ ارباب معرفت که گهی..
بیچاره خبر ندارد که امشب شب دیگری ا ست. نمی داند قرارا ست پرونده هوتن رابگذارند روی میزش. پروند ه ای که آینده هردویشان را تباه خواهد کرد.
پرونده را که می آورند. ورق می زند. شاکی:...( از نزدیکان آقای ...)
مجرم : هوتن چلچراغی .جرم :مزاحمت برای نوامیس مردم ،انحراف جوانان، کلاهبرداری،تجاوزبه عنف،قتل.
کیا زل می زند به عکس هوتن. چشمهای خمار،پیشانی بلند،دماغ کوچک وسربا لا ولبهای باریک وکوچک میان یک قا ب هشت ضلعی.. درست مثل سر خپو ستها. سربازدرمیزند.
- قربان مجرم اینجاست.
کیا برمی گردد
- بیارش تو....