رفتن به یک پارتی بدون مسئله با شادمهر عقیلی
ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٢ 

داستان کوتاه : رفتن به یک پارتی بدون مسئله با شادمهر عقیلی

 

شرشر باران لحظه ای قطع نمیشود. در را که باز میکنم باد خنکی میدود توی صورتم. گوشی تک زنگ میخورد. یعنی که " اس ام اس " داری .

دیروز برایت نوشته  بودم " agar khasti  beravi  begoo man ham biam.." 

جواب داده  بودی: " agar inja boodam chashm . farda maloom mishavad ke hastam ya na"

خواندن این اس ام اس ها راحت نیست. آدم را کلافه میکند. گوشی لعنتی من همه چیزش خوب است. جز این یکی . فارسی را نه میخواند و نه مینویسد. ناچارم به قول حضرات " فینگلیش" بنویسم .

اس ام اس را که میخوانم دلم هری میریزد." hastam.farda bia "

میترسم اگر بگویم " من نمی آیم و بلوف زدم ، پیش خودت فکر کنی چقدر ترسو هستم ."

مینویسم " amma kheili khatar dare  ha ... migam bia narim "

میخواهم بگویم " من خودت را میخواهم ببینم. برای دیدن خودت دارم لحظه شماری میکنم والا گور بابای دوتاشان. همه شان سر و ته یک کرباسند. " اما نمیگویم . به جاش مینویسم:

  to raftanet hatmie ? nemikhay ye khorde fekr koni o bad tasmim begiri ? aslan "age mikhay man beram o badesh barat tarif konam.

مینویسی" hatman miram. hatmane hatman.amma to age mikhay o age negarani naya. jeddi migam . chon gofte boodi begam barat goftam . vaella nemigoftam ." 

دستپاچه میشوم . انگشتهام ناخود آگاه روی کلیدهای گوشی میروند و تایپ میکنند: "

merci ostad. mano chi farz kardi? ye tarsooye bozdel labod .na ostad! raftane man hatmie . bayad beram. vase to negaran boodam ke ino goftam . pas . . .farda mibinamet "

اینبار اس ام اس میآید که"ok . farda mibinamet pesare shoja "

*****

آمده ام . ده دقیقه زودتر رسیده ام .

تو هم می آیی. پنج دقیقه بعد.

میگویی" ای ولا . فکر نمیکردم بیایی"

کت و شلوار مشکی ام را پوشیده ام. گوشی زنگ میخورد. توی محافظ است و آویزان به کمرم.

دست میبرم طرفش . گوشه کتم کنار میرود. چیزی که میبینی شوکه ات میکند. برق هر دوی آنها میخورد توی چشمهات. ترس توی صورتت مینشیند.

بریده بریده میپرسی :" ت .. تو هم . . ."

سرم را پایین می اندازم. میگویم :" گفتم که نیاییم .  هی اصرار کردی تو"

خیابان آرام آرام شلوغ میشود.  زنگ گوشیم صدای شادمهر است و  همچنان به خواندن ادامه میدهد

: " من آدم خوبی بودم . . . به خاطر تو بد شدم "

 


کلمات کلیدی:
 
کنار آمده ایم با این حقیقت مجهول
ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٠ 

 

میبینی؟

 میبینی چه زود مغلوب شدی؟

به خواب هم نمیدیدی حتی.

مغلوب مجهول شدنت را.

و آن هم درست

در لحظه ای که

گامی مانده بود تا شکست جهل.

و حتم دارم

اگرزیبایی جهل را دیده بودی آنروز .

بدان سان غمگنانه

 به عزاش نمینشستی.

 عزای مرگ معلوم

 به دست مجهول .

*******

حالا اما

 کنار آمده ای

 با این حقیقت مجهول.

حالا دیگر

میدانی که مجهول

 هماره مبهوت میکند آدمی را.

واین

قانونی است نانوشته

ازبرای طبیعت.

سینه ات حالا

جای تمام مجهولات جهان شدست.

و جهلی مدرن

در جای جای کلماتت

موج میزند.

و حسی غریب

در وجودت جوانه زدست .

حسی شبیه زندگی.

 حسی شبیه بلوغ .

 شبیه عشق .

شبیه عاشق شدن .

شبیه عاشق بودن.

و حالا

تو عاشق جهل شده ای.

عاشق مجهول.

وحالا

توعاشق تمام مجهولات جهان شده ای .

و در این میان

ترس تو ،

 تنها

از معادله است.

چرا که میدانی

معادله

 پایبند است به عدل .

و عدل

 آفت جهل است .

ومیدانی که  غریب میمیرد "مجهولی "

که میان" معادله ای"

 نشسته باشد.

حالا دیگر

سالهاست که میدانی

 ما حصل مرگ "مجهول"

روز مره گیست.

"مجهول "که بمیرد

 دیگر نه شوق میماند برای ادامه

 و نه توان .

"روز مره گی" وقتی  می آید

 که همه چیز

هویدا شود.

 وقتی که تمام مجهولات

بمیرند.

 و "معلومات "

بیرق فتح بیفرازند.

و روز مره گی

مرگ حس است

پیش از آنکه

فرصت قد کشیدن بیابد.

و حس ،

آیت پرواز پروانه هاست.

 قد کشیدن ،

اساطیر است برای کلاغها .

و مرگ

لالایی ابر است

در گوش شکوفه ها.

معنای

 "مرگ یک حس، پیش از آنکه فرصت قد کشیدن بیابد" را

  نه پروانه ها میفهمند.

نه ابر

و نه کلاغها.

اما چه لطیف

دوست میدارند

 این حس مجهول را.

و چه عاشقند

به این مجهول عزیز.

تو اما سالهاست که فهمیده ای

 معنای تلخ این واژه های کثیف را.

حالا در این میان ،

 جهل،  ناجیت شده است.

و سوالها

 تنها نمیگذارند تو را

 تا آرام و بیصدا

 مرگت را

به نظاره بنشینی.

مجهولات ،

هر آن ،

 چون برگهای زرد خزان

زیر پاهای خسته ذهنت

 خش خش میکنند

 و سکوت را میدرند.

 با خش خشی مرموز.

خش خش هزار ساله  برگها

صدای خرد شدن برگی زرد

زیر پاهای خسته  مسافری قریب

 


کلمات کلیدی: معادله ، عاشق ، مجهول ، مرگ
 
سگ
ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٧ 

-سگ پدر اول خیال کردم فقط خودش و اون بچه می خوان برن.

_ چ . چ . چند سالش بود؟

_ بیست و چهار ... بیست وپنج!

_ س . س . سر و وضعش چی ؟! لابد آرایش غلیظ و ...

_ آره دیگه ... داغون بود... بی پدر حالا تو این سرما باید ماشین و روکش صندلی ها و همه رو بشورم...

_ ک.ک.کجا می رفت؟

_ فلاح...

_ اونجوری می خواست ب.ب.بره فلاح؟! با اون دک و پ.پ.ز؟!

_ خوب ن.ن.نمی بردیش!

سالار از روی صندلی بلند شد. از جیب کاپشن که آویزان بود پاکت سیگار را برداشت. دوباره نشست روی صندلی . سیگار را روشن کرد و اولین پک را محکم زد.

_ نمی شد. غلام، شدید مگسی بود. بیشتر بچه های نیامده بودند. اونم مجبور بود زنگارو رد کنه. فقط بعضیاشونو که جلد بودن می داد به ما دو-سه نفر! اگه می گفتم نمی رم، حسابی قاط می زد. به او سلیته گفتم، خانم سگو رو پات بذار. بی شرف با اون صدای نخراشیده اش جواب داد که این تربیت شده است! تمیزه.

تربیت بخوره تو سرشون.

میثم پرسید: اینا چ.چ.چطور؟ با یه حیوون ن.ن.نجس زندگی می کنن؟!

_ انسان نیستن اینا که؛ لجنن؛ خودشونم نجسن. یه طول سگ با قلاده طلایی، می برن و لخ لخ راه می افتن، توی خیابونا، به هوای دو تا موچ موچ اسمی واسه توله سگ و رسمی واسه شازده دختر!

دود سیگار را تا ته ریه ها فرستاد و بعد با رضایت از دماغش بیرون داد.

_ آدرسش رو یادم مونده این دفعه بگه برو نمی رم! یه رو باید علاف بشم تا نجاست از تو ماشین در بره.

پک بعدی را عمیق تر به سیگار زد، اما دود را هنوز کامل قورت نداده بود که صدای غلام درآمد. کم سیگار بکش، پاشو یه تریپ داری سالار.

سالار دود را قورت نداده بیرون داد:‌کجاست؟

_ کوچه هشتم، می خواد بره.

سالار قبل از این که غلام جمله اش را کامل کند بلند گفت: فلاح را برد!

غلام ساکت شد و چند لحظه بعد هیکل چاقش وسط چارچوب در بود.

_ چی شده مگه؟! قضیه چیه؟!

سالار سیگار را توی لیوانی که ته مانده چای تویش بود،‌خاموش کرد.

_ بابا یارو سلیته سگ داره با خودش ! دیروز تمام ماشین نجس شد، شستمش! حالا دوباره امشب تو این سرما، باید ماشینو بریزم بیرون و بشورم. بیخیال شو داش غلام. اون میره پی لاشی گری و عشق و حالشو می کنه! تاعونشون ما باید بدیم؟!

غلام هیچ نگفت، سرخ شده بود، همیشه وقتی خیلی عصبانی می شد، جفت گوشاش سرخ می شدن. بدجوری زل زده بود توی چشم سالار.

میثم فهمید هوا پس است، باید چیزی شده باشد. غلام آدمی نبود که با یک حرف سالار،‌اینطور مگسی بشود، روزی یکی – دو بار، سالار از زیر تریپ هایش در می رفت. اما جوابش فقط کمی اخم تخم بود از طرف غلام. این بار اما اوضاع طور دیگری بود.

غلام روی میز را نگاه کرد، کارد میوه خوری، کنار پرتقال پوست کنده، توی بشقاب بود. کارد را برداشت، و محکم توی دستش فشار داد. میثم به طرف غلام رفت، دستش را گرفت و خواست از اتاق بیرون ببردش،‌سالار خشکش زده بود، مانده بود حیران که کجای حرفش غلام را تا این اندازه جری کرده بود.

غلام یک باره منفجر شد. فریاد بلندی زد و به طرف سالار خیز برداشت.

_ توله سگ،لاشی تویی و جد و آبادت...

سالار حیران بود،‌حتی وقتی خون فواره زد و پاشید روی لباس غلام هم سالار گیج بود و از جایش تکان نمی خورد.


کلمات کلیدی:
 
هوتن و کیا
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٥ 

 هوتن و کیا

                                                                      

گل آفتا بگردا ن و سط میز چه برگهای زردی دارد. چقدرشبیه خورشید است. درست مثل هوتن که او هم موهایش  شبیه خورشید بود. ا صلا هما ن موهای زرد کاردستش  داد.

 بینوا توی کار خدا حیران مانده بود. نمی دانست موهای زرد ولبهای باریک وسینه برآمده اش را باورکند یا نشانه مردیش را.

هوتن بیچاره دلش پربود. کتاب حا فظ و دیوان خیام برا یش حکم کیمیا را

دا شتند. اگرنمی خواند مریض بود. واگرمریض می شد می زد بیرون. واگر می زدبیرون یا کاری می کردکه نباید بکند ویا اتفاقی برا یش پیش می آمد که همیشه تلخ بود وسخت. درست مثل آ ن شب  که عالم وآدم به حالش گریه کردند.

هوتن نماز هم می خواند. دورکعت صبح. هشت رکعت ظهر وعصر. هفت رکعت هم شب. فقط لنگی کاراینجا بود که وقتی قنوت می گرفت با صدای نازک نمازمی خواند ووقتی رکوع می رفت چشمش به چیز ی می افتاد که دوباره صدا یش بم می شد. هوتن بیچاره می ترسید که نکند خدا نمازش را قبول نکند.

درست مثل ستوا ن کیا که همیشه خدا می گفت: می ترسم خدا این نمازهای مارا با آروغ  آدمهای پاک عوضی بگیرد. ستوا ن کیا عرق می خورد. عرق سگی .بعد دهانش را آب می کشید وپشت بند ش هم سجاده را پهن می کرد.

می گفت: این جفنگیات را باورنکنید که تا چهل روزصدایتان به  خدا نمی رسد اگر عرق بخورید .اینها کار انگلیس است. یک ما درقحبگی  ته ماجرا هست. بعد هم می نشست وماجرای اینکه چراملت قند را توی چای می زنند تعریف می کرد : درروزگارقاجاراتریشها قند وارد می کردند. حق وحساب به ا نگلیسها ندادند. آ نها هم برنامه ریزی کردند که قند حرام بشود و....

کیای بیچاره با آن همه ادا واصول ودفتر ودستک ، دلش مثل بچه ها بود. شبها می نشست حافظ می خواند و گریه می کرد.  

بساط تریاک هم کناردستش نبود. فقط چای. عاشق جای پررنگ دوغزا ل بود. که توی فنجانهای شا هی بریزد. یا با چند قطره آب لیموبرود بالا.

کیا نه پدر داشت نه مادر. نه زن نه بچه... یعنی داشت. همه را داشت.. ولی یکباره هیچ چیزبرا یش نما ند. زلزله همه را گرفت از او. وحا لا تنها ی تنها بود.

آن شب هوتن بد جوری هوائی شده بود. زن برونش غلبه کرد برمردی. کیف برداشت. آرایش کرد  و زدبیرون ...

 کافی شاپ نزدیک خانه بود.کافی شاپی که جای آدمهای همیشه ناراضی بودند. حتی ناراضی ازکارخدا ..مردها دوست داشتند  اناربگذارند زیرپیراهنشا ن وزنها توی رویا می دیدند که  زیرشلوارشان چیزی جست وخیز میکند.

کافی شاپ.... دنیای مدرن امروزی .حبابهای سفید آویزان از سقف. یکی  پشت کامپیوترنشسته بود و رییس بودنش را به رخ میکشید.

- کامران جان. بازهم دستگاه ویروسی شده عزیزم.

مجسمه شاملو پشت دخل،کتاب می فروشد وکاریکاتوراخوا ن ثا لث سی دی ونوا رفروش است.

مردی جلوی درخم ورا ست می شود : بفرمائید خانوم. طبقه با لا.

 می رود. می نشیند.نزدیک دو دختر وسه پسرکه دارند مدام حرف می زنند : وای وقتی گیتار می زنه....هنوز خا طرم مونده...  گل گلدون من....

یکی دفترچه ای می گذارد روی میز.

-         بفرمایید. چی بیارم خدمتتون؟

نگاهی می اندازد به منو

-         تست ژامبون  و بیفستروگا نوف لطفا .

 صدایی می آید  انگار .از با لا نگاه می کند. یک ماگزیمای قرمزجلوی در می ایستد. چهارنفرپیاده می شوند. اسلحه دارند. از خودش میپرسد؟ مگرا ینجا با نک ا ست.

آن چهار نفر می روند سراغ رئیس کا فی شا پ. ا زتسویه حسا ب می گویند.. با ورش نمی شود. مگر ا ینجا امریکا ست؟

چشمها را می بندد. می خواند:

حا فظ ا رباب معرفت که گهی

 مست خوا نند شان وگه هوشیار.

پسررئیس را گروگان می گیرند. یکی می گوید:معجزه اکس ا ست... ویارو ازکوره در

می رود. پسرک بیچاره می افتد زمین. وسط خون خودش دست وپا می زند...

 دوباره می روند طرف جمعیت .دیوانه شده اند انگار.دوباره یک کودک.. وا ین باریک دختربچه..حالا همه زن شده اند جزهوتن . می دود پائین..

 ستوا ن کیا نشسته وفا ل می گیرد. .حافظ ارباب معرفت که گهی..

بیچاره خبر ندارد که امشب شب دیگری ا ست. نمی داند  قرارا ست  پرونده هوتن رابگذارند روی میزش. پروند ه ای که  آینده هردویشان را تباه خواهد کرد.

پرونده را که می آورند. ورق می زند. شاکی:...( از نزدیکان آقای ...)

مجرم : هوتن  چلچراغی .جرم :مزاحمت برای نوامیس مردم ،انحراف جوانان، کلاهبرداری،تجاوزبه عنف،قتل.

 کیا زل می زند به عکس هوتن. چشمهای خمار،پیشانی بلند،دماغ کوچک وسربا لا ولبهای باریک وکوچک میان یک قا ب هشت ضلعی.. درست مثل سر خپو ستها. سربازدرمیزند.

- قربان مجرم اینجاست.

 کیا برمی گردد

- بیارش تو....

 


کلمات کلیدی:
 
رضا امیرخانی خوشنویس است یا کارگردان؟!
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٢ 

تلنگری به همکاران ادبی رسانه ها
کیوان امجدیان
چندی پیش و به بهانه پخش فیلمی، نقدگونه ای بر آن نوشتم که در همین روزنامه به چاپ رسید.
برای نوشتن آن مطلب، زمان کمی در اختیارم بود. این بود که مطلب به سرعت نوشته شد و طبیعتا مطلبی که به سرعت نوشته شود، عیب و ایراد کم ندارد و آش دهان سوزی هم نخواهد شد.
اما بازتاب همین مطلب، عجیب بود و باورنکردنی: بیش از پنجاه سایت و وبلاگ، عین همان مطلب را آورده بودند و یا بخشی از آن را همراه با نقدش.
تا آن زمان مطالب زیادی در حوزه ادبیات نوشته بودم اما بازتاب هیچکدام از آنها حتی یک پنجم بازتاب این مطلب نبود. این بود که دغدغه دانستن دلیل ماجرا به سراغم آمد.
دغدغه دانستن برخوردهای متفاوت با حوزه ادبیات و حوزه سینما. ماحصل چرتکه انداختن و حساب و کتاب کردن و دنبال دلیل گشتن هایم هم اگر چه ممکن است کاملا درست نباشد اما گمان نمی کنم پر بیراه باشد.
1-در عالم سینما، نیروهای باسواد، صاحب قلم و صاحب اندیشه ای که کارشان فقط پوشش تخصصی رسانه ای این حوزه است، کم نداریم.
این نیروها تمام توانشان را معطوف به پوشش رسانه ای سینما کرده اند. نقد می نویسند. یادداشت می نویسند، مصاحبه می کنند و کارهایی از این دست. بی هیچ تمایلی برای ساخت فیلم. مثال ها هم کم نیستند. جواد طوسی، ادعای فیلم سازی ندارد، اما در حوزه نقد سینما کم نمی گذارد و هر روز پخته تر می شود و دانشش فربه تر. به نوع گرایشات و خوب یا بد بودن عقایدشان کاری ندارم که شاید حتی مخالفشان باشم، اما در توان و سوادشان شکی نیست. یا امیر قادری که چنان پر جنب و جوش و توانمند در حوزه رسانه ای سینما حرکت می کند که ناچاریم به تحسنیش- حتی اگر نظرمان با عقاید او همسان نباشد. مسعود فراستی مثال و نمونه دیگری است و نام های دیگری که می شود آورد تا دلیلی باشند بر این مدعا.
اما در حوزه ادبیات: هرچقدر در حوزه سینما آدم های پرتوان و با دانش و با تخصص رسانه ای زیاد است در حوزه ادبیات تا دلتان بخواهد، فقر است و تا چشم کار می کند، برهوت.
ادبیاتی ها یا نویسنده اند. یا ادعای نویسندگی دارند و یا خبرنگارهایش با دانش و توان اندک (به جز تعدادی انگشت شمار)
وقتی خبرنگار حوزه ادبیات فلان خبرگزاری، می پرسد «رضا امیرخانی خوشنویس است یا کارگردان؟!» وقتی خبرنگار تخصصی به همان سایت برای نوشتن نام «فردی»، «سرشار» یا «سیدمهدی شجاعی»، ده بار می پرسد: «چه گفتید؟ تکرار کنید لطفا» و دست آخر مجبور می شوی اسم ها را هجی کنی برایش و وقتی حضرات نمی دانند که «سرشار» و رضا «رهگذر» یکی هستند و وقتی... دیگر چه انتظاری می توان داشت از حوزه ادبیات.
وقتی شاخه رسانه ای ادبیات تا این اندازه کم دانش است،
چطور می تواند خوب یا بد یادداشت، نقد و یا هر مطلب دیگر ادبی را تشخیص دهد و از آن استفاده کند، نقدش کند و یا نظر بدهد درباره اش؟
2-رسانه ای های سینما می دانند که دست پختشان مخاطب دارد. روی همین حساب، می گردند و مطالب مناسب را برای ارائه به آنها آماده می کنند. مخاطب هم می داند که منبعش پرتوان و با دانش است و به محصول او اطمینان می کند. اما مشتاقان ادبیات به منبعشان بی اعتمادند.
رسانه ای های ادبیات نتوانسته اند اعتماد اهالی ادب را کسب کنند. روی همین حساب، مطالبشان مخاطب چندانی ندارد. وقتی مطلبی هم مخاطب نداشته باشد، خبرنگار، دل و دماغ تهیه مطلب مناسب را ندارد.
3-در حوزه سینما، وقتی رسانه ای های قدرتمند وجود دارند دیگر نیازی نیست، سینماگرها وارد میدان شوند و در جایگاه منتقد و یادداشت نویس و سایر جایگاه های رسانه ای بنشیند. با اطمینان خاطر از این که سنگر رسانه ای خالی نیست به کار خودشان مشغولند و هر کدام بخشی از ساخت یک فیلم را به عهده می گیرند. اما در حوزه ادبیات، سنگر رسانه خالی است، روی همین حساب، انتظار می رود، نویسنده ها و شاعرها وارد میدان شوند که چنین اتفاقی هم کمتر می افتد. چرا که در حوزه ادبیات خط کش ها و جناح بندی ها بسیار پررنگ تر از حوزه سینماست. ذکر مثال شاید به وضوح بحث کمک کند؛ ده نمکی بدون هیچ ممانعتی در فیلمش از طیف وسیعی بازیگر استفاده می کند. از شریفی نیا تا سیدجواد هاشمی. فرمان آرا هم بدون هیچ حرف و حدیثی تمام عوامل فیلمش را بسته به توان و لیاقت افراد انتخاب می کند و همه عوامل با هر دیدگاهی به ساخته شدن یک اثر کمک می کنند. اما در حوزه ادبیات اگر فلان نویسنده ارزشی و مذهبی کارش را به یک ناشر با دیدگاهی دیگر بسپارد، فغان و بیداد شروع می شود. طیف هم گروه با نویسنده، از سویی و طیف هم جهت با ناشر از سوی دیگر معترض می شوند و چنان آشوبی به پا خواهد شد که تو گویی حادثه ای نابخشودنی روی داده است. دست آخر هم نویسنده یا ناشر، مجبور می شوند، تغییر جهت داده و به آن سو خم شوند، یا اعلام برائت کنند و پشیمان نامه بنویسند و قول بدهند که دیگر چنین خبطی نکنند.
این است که نویسنده ها چنان محتاط و با هراس گام برمی دارند که حتی تن به مصاحبه نمی دهند وای به حال نقد نوشتن و یادداشت نویسی و این قبیل امور خطرناک و خانمان برانداز. دست آخر هم سر بخش رسانه ای ادبیات است که بی کلاه می ماند.
4-از سویی دیگر، بی تفاوت، کارکردن در حوزه رسانه ای ادبیات بسیار سخت تر از حوزه رسانه ای سینماست. مثالی می زنم، نقد هر اثر سه مرحله دارد. اول: درک کردن آن، یعنی دیدن، خواندن و یا شنیدش. مرحله دوم: فکر کردن درباره آن و سوم نوشتن مکاشفات، نقد و برداشت منتقد از اثر.اگر برای درک یک فیلم یعنی برای یکبار دیدنش حدود دو ساعت وقت لازم باشد، برای خواندن یک رمان حداقل باید سه تا چهار روز وقت گذاشت. اما در نهایت دستمزدی که برای نقد یک رمان پرداخت می شود اگر کمتر از دستمزد نقد یک فیلم نباشد، بیشتر از آن هم نخواهد بود. اگر خواننده نقد رمان کمتر از خواننده نقد فیلم نباشد (که هست)، بیشتر از آن هم نخواهد بود. شهرتی که از نوشتن نقد فیلم عاید نویسنده می شود، هم به همان دلایلی که ذکر شد ، بسیار بیشتر از اسم و رسم یک منتقد ادبی است. روی همین حساب و با یک دو دوتا چهارتای ساده می شود فهمید که ورود به عرصه رسانه ای ادبیات، یعنی ورود به جاده خاکی. یعنی بی کلاه ماندن سر، یعنی نداشتن دنیا و آخرت!!
و این گونه است که در هر خبرگزاری و سایت و مطبعه، اهالی حوزه سینما با طیب خاطر و رضایت شخصی به کار مشغول می شوند و ادبیاتی ها به زور و با اکراه.
و اما برای برون رفت از وضعیت موجود و برای سروسامان دادن به بخش رسانه ای ادبیات چه باید کرد؟
همیشه خدا، وقتی پای شعار و حرف در میان است، ادبیات، به عنوان بخش مهم در هر رسانه ، جریان ساز و راهبر دانسته می شود و وزنش هم طراز و چه بسا بیشتر از سایر بخش ها شناخته می شود و چنان به زیورالفاظ پرطمطراق آراسته می شود که آرزو می کنی ای کاش قلمی داشتی و دانشی؛ و خود را وقف ادبیات می کردی. تا اینجای کار شیرین است و دوست داشتنی، اما وقتی به پای عمل می رسد می بینی که ادبیات، چیزی جز آجیل و شیرینی رسانه ها نیست. اینها را که می گویم حاصل تجربیات بیش از دوازده ساله حقیر در حوزه ادب و هنر جراید و خبرگزاری ها و سایت های مختلف است و همه را به عینه دیده ام و لمسشان کرده ام.
در عموم خبرگزاری ها، بخش سیاسی، حرف اول را می زند و مایه برتری یا ضعف درمیان رقبا است. جذب مخاطب هم وظیفه ای است که بر دوش سینما گذارده می شود. اما ادبیات فقط از این بابت که چیزی به این نام باشد اهمیت دارد. به قصد به هم نخوردن ژست و بهانه به دست دشمن ندادن. و اگر پای رودربایستی در میان نبود، حضرات حاضر نبودند، چیزی بابت ادبیات هزینه کنند. در بعضی جاها هم که دم ادبیات چسبانده می شود به علمی یا حتی ورزشی و ترکیبات زشت و نچسبی مثل «ادبی، علمی» یا «ادبی، ورزشی» و... بر صفحه سایت نقش می بندد و نشان دهنده اهمیت ادبیات خواهد شد.
در عموم جراید هم وضع بهتر از این نیست. فضایی شبیه یک سوئیت اجاره ای به بخش ادبی اختصاص می یابد و در مقایسه با سایر بخش ها، بسیار نحیف و حقیر.
دستمزد مطالب ادبی هم که با مشقت و سختی تولید می شوند، بااکراه و با حذف عکس و سوتیتر و فضای خالی بین پاراگراف ها و صرفاً با معیار «وجب» پرداخت می شود.
با این اوصاف، کار اهالی رسانه ای ادبیات و ماندنشان در این بخش عجیب است و قابل تأمل.
و تنها راه برون رفت از وضع موجود، همت دو طرفه ای است از جانب مسئولین رسانه ها و صاحبان قلم که آنان بر توجه و حائز شدن اهمیت مناسب شأن این بخش اهتمام ورزند و آن دیگران بر افزایش دانش و توان برای جذب مخاطبان جدی تلاش و جهد نمایند.
و اما کیهان... می گویند، عیب وی جمله بگفتی، هنرش نیز بگو- مدتی است که در سنگر کیهان و در این جریده شریف خدمت می کنم. اگر چه نگاه مالی و اقتصادی به ادبیات، در این روزنامه، تقریبا همان است که گفتم و مانند سایر جاهاست اما نگاه مسئولان روزنامه به این حوزه، نگاه با احترام و درستی است و جایگاه و شأنیتی که مسئولان این جریده نسبت به ادب و هنر قائلند را در جای دیگری ندیده ام. امید که این نگاه در سایر جراید و خبرگزاری ها و سایت ها هم جاری و ساری شود.

 



کلمات کلیدی:
 
ماه منیر
ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٦ 

ماه منیر

با ماه منیر کهباسی همکلاس بودم. توی کلاسهای قصه نویسی حوزه هنری. خوب می نوشت. شخصیت غریبی هم داشت. محجبه ،سنگین و باوقار و بسیار متین.جزینی که انصافا مدرس خوبی بود ( با شخصیت و مرامش کاری ندارم )خانم کهباسی را خوب پیدا کرده بود. تشویقش میکرد ، سوژه های بکر میداد به او ،مجبورش میکرد که بیشتر و بیشتر بنویسد و خلاصه طوری شوق نوشتن را در وجودش بیدار کرده بود که میدانستیم ماه منیر ماندنی نیست و اوج خواهد گرفت .

سالها گذشت. از او بی خبر ماندم . مثل بقیه همکلاسی ها. مثل میترا الیاتی،هادی نودهی،مسعود پهلوان بخش و خیلی های دیگر که اسمشان را هم حالا دیگر به یاد ندارم.

کات کنید و بیایید به یکی دو ماه پیش.

مسابقه داستان نویسی ؛روزی روزگاری؛ در شرف برگزاری بود . مدیا کاشیگر که هنوز ارتباطش با سفارت فرانسه برایم غریب و مشکوک است، توی این روزنامه و آن روزنامه بازار مسابقه را داغ میکرد.ما هم کاری نداشتیم و میگفتیم بگذار کارشان را بکنند. همین که اینقدر حس و حال داشته اند که مقدمات این کار را فراهم کنند جای تشکر داشت،حتی اگر طرز فکر و نوع نگاهشان با ما یکی نباشد.

این وسط البته کمی از روزنامه همشهری ناراحت بودم . این روزنامه چندین برابر جایزه کتاب سال ارشاد و غنی پور و ... روزی روزگاری را تحویل میگرفت و برایش مقدمه چینی میکرد ،هر چند میدانستم که کامران محمدی آنجا رفته بود...

القصه ، چند روز پیش توی دفتر روزنامه نشسته بودم و سرگرم رتق و فتق امورات صفحه ادب و هنر که دوستی آمد. نشست و سلام و علیک و چطوری و خوبی و این حرفها. پشت بندش هم در آمد که : از ماجرای روزی روزگاری خبر داری؟

- نه کدام ماجرا؟

برای اهدای جوایز محمود دولت آبادی را صدازدند. محمود خان که حرکاتش عجیب و شاید غیر عادی مینمود ، سیگار به دست روی سن رفت. خانم مجری نام ماه منیر کهباسی را برای دریافت جایزه برد و ماه منیر هم آمد. دولت آبادی پیش از آنکه جایزه را به او بدهد چهره اش را که میان هاله ای از دود سیگار گم شده بود با دقت نگاه کرد و گفت: نویسنده ها چه خوشگل شدن...

ماه منیر کهباسی که حالا دیگر چادر را کناری گذاشته بود سرخ شد . خانم مجری که خیال میکرد اگر ناراحت بشود برای چنین محفل روشنفکری! ممکن است بد باشد وقیحانه خندید.

دولت آبادی که انگار توی ابرها بود نگاهی به خانم مجری منور الفکر انداخت و گفت :تو هم خوشگلی...

خنده مجری بلند تر و وقیحانه تر شده بود. جماعت حاضر که اغلب ادعای روشنفکری داشتند  خندیدند ؛با اینکه میدانستند چقدر حقیرانه دارند با این موضوع برخورد میکنند .

به سبک غربیها خانمی جایزه را از پشت صحنه آورد و به دولت آبادی داد. دولت آبادی نگاهی به آن خانم هم انداخت و گفت : غصه نخور ، تو هم خوشگلی...و باز هم شلیک خنده...

 


کلمات کلیدی:
 
شاعر عشقهای ساده
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٤ 

این روزها ایام درگدشت شاعر عشقهای ساده سهراب سپهری است .خدا رحمتش کند.

 توی همین چند روز اخیر دو نوار از استاد شجریان منتشر شد . نوار کنسرتهایی که سال گذشته برگزار شده بود و من هم رفته بودم توی یکیش که ؛سرود مهر؛ نامش بود شعری از سهراب را (که انگار هرگز نشنیده بودم)استاد با چه حسی خوانده بود. غریب بود و چنان از زمین میکندت که ناخود آگاه سوار نتها میشدی و میرفتی تا روی موجهای صدا . تحریرها بالا میبردت و همخوانیها حسی نوستالژیک را در وجودت زنده میکرد . حسی که وامیداشتت تا به شعرها بیشتر بیندیشی:

ما عرصه پنهان تماشاییم

زتجلی ابری کن .

بفرست

که ببارد برسرما

ودر جایی دیگر سوز صدای استاد و حس منتقد سهراب چه غوغایی به پا کرده بود:

هرسو مرز هرسو نام

رشته کن از بی شکلی

شاید که به هم پیوندد همه چیز

شاید که نماند مرز

که نماند نام 

ونهیب میزدت وقتی می شنیدی : گذران است مروارید مکان و زمان

زمان را شنیده بودی که کم از مروارید ندارد اما مکان را چرا سهراب گفته بود و شجریان تاییدش کرده بود که آن هم مرواریدی است چون مروارید زمان؟


کلمات کلیدی:
 
رویا بیژنی و روشنفکرهای قلابی
ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢ 

رویا بیژنی توی وبلاگش در مورد روشنفکرهای قلابی خوب نوشته است و زده توی خال:

 آدمهاي ِ جوان هستند كه قبل از نويسندگي / بايد معاشرت را تجربه كنند. جز پيپ و سيگار كشيدن و مو بلند كردن و ادعاي ِ روشنفكري كاري بلد نيستند.فقط چند تا كتاب را از بر كردند براي پُز دادن و هيچ بارشان نيست.

مي گفتم: همديگر را به اسم كوچك خطاب مي كنند و براي روشنفكرتر شدنشان " جون " هم پشت بندش مي آورند . در خلوت ِ مال ِ خودشان كه هيچكس در آن راهي ندارد / دنبال ِ معصيت ِ آدم ِ روبرويشان هستند تا تهمتي بزرگ را منتشر كنند و در جمع اما به رويش بزرگوارانه لبخند مي زنند.

اینها كه جملات ِ از بر شده اش را يكريز و يك آهنگ مي ريزدش بيرون و حس مي كند دارد درس پس مي دهد /  انگار از پاي بساط آمده ...


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱۸ 
از رفاقت تا شجاعت

نگاهي به حواشي انتخاب كتاب سال
شايد تا پيش از اعلام نتايج «كتاب سال» با توجه به تركيب هيات داوران و عقايد و سلايقشان كسي گمان نمي كرد«احمد بيگدلي» برنده جايزه كتاب سال در حوزه ادبيات داستاني باشد.
اما راي قاطع و محكم گروه داوري به كتاب «اندكي سايه» همه پيش بيني ها را به هم ريخت. داوران كه اين بار بدون در نظر گرفتن نام نويسنده، فقط و فقط اثر را داوري كرده بودند با انتخابشان همه را شوكه كردند، به گونه اي كه تا چند روز پس از برگزاري مراسم كتاب سال هم، برخي جرايد و خبرگزاريها از پرداختن به اين موضوع امتناع كردند.
شايد اگر داوران به رسم بعضي ساليان گذشته انتخاب ها را براساس نام نويسنده و خطوط فكري آنها انجام مي دادند، پشت بند اعلام نتايج، نيمي از جرايد به تحسين و نيمي ديگر به تقبيح آن مي پرداختند و كار داوران به زعم منتقدان معقول و منطقي شمرده مي شد اما انتخاب شجاعانه داوران، همه چيز را به هم ريخت. بعد از اعلام نتايج جماعتي كه هميشه ناراضي بودند تنها چيزي كه براي اعتراض به آن متوسل شدند، يك حدس و گمان بود. گمان اينكه داوران باج داده اند و خواسته اند وسعت ديدشان را به رخ بكشند. اما اين گمان به اندازه اي بچه گانه و غيرمعقول بود كه شنونده اي نيافت. از آن پس، دوستان هم فكر گروه داوري هم بيكار ننشستند و چنان به انتخاب ها توپيدند كه منجر به يكي دو جوابيه و دلگيري هم شد.
اما به هر روي اين انتخاب براي حوزه ادبيات داستاني كه چند سال مورد بي مهري قرار گرفته بود و حتي از اختصاص جايزه به آن هم پرهيز مي شد، نقطه آغاز خوبي بود. نقطه آغازي براي اين ادعا كه «كتاب سال» مستقل است و در آن فقط به داوري آثار پرداخته مي شود و نه نقد نويسنده.
کیهان-۱۲ اسفند

کلمات کلیدی:
 
يا فاطمه بنت نبي به ياد ناصر عبداللهي
ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱۸ 

يا فاطمه بنت نبي به ياد ناصر عبداللهي


هنوز زمان زيادي از آن روز نگذشته است. شايد حالا كه شما اين مطلب را مي خوانيد چهل روز، بلكم بيشتر گذشته باشد.
آن روز بين جماعتي نويسنده بحث درگرفته بود. قرار بود مجموعه اي بنويسند درباره زندگي ائمه اطهار (عليهم السلام). يكي مي گفت: «باز هم كارهاي سفارشي». آن يكي درمي آمد كه «اينهمه امام و كربلا و شهادت مي گوئيم ...» و از اين جور حرف ها كه بوي خستگي مي داد.
بين اين حرف و جدلها جمله هائي روي زبانم آمد و ناخودآگاه كلمات پشت هم چيده، از دهانم خارج شدند و به قطار توي هوا رژه رفتند.
«شما هرچه داريد از بركت همان كارهائي است كه درباره ائمه نوشته ايد... گمان مي كنيد دنبال كردن خط و ربطش سخت باشد؟ نيست... كافي است كمي توي گوشه هاي تاريك ذهنتان بچرخيد تا به يقين برسيد كه هر نعمتي داريد از بركت همان هاست...»
همه ساكت شدند. بحث تمام شد... و در اين ميان به يكباره شكي خفيف توي ذهنم نشست... «تو، خودت به يقين رسيده اي كه اينطور با قاطعيت حكم مي دهي؟»
¤ ¤ ¤
عادت دارم هميشه قبل از آمدن به دفتر روزنامه، كنار مغازه هاي سي دي فروش ميدان امام مي ايستم و سي دي و فيلم هاي جديد را نگاه مي كنم و هر از گاه كارتوني براي پسرم مي خرم.
آنروز، تابلوئي با حاشيه سياه، نظرم را از دور جلب كرد.
به طرفش رفتم، حاشيه سياه كنار يك عكس بود.
مردي با محاسن و موي بلند... «ناصرعبداللهي»
و زير آن چيزي نوشته بود كه گمانم مضمونش اين بود «ما كسبه ميدان امام درگذشت مرحوم ناصر عبداللهي را به مردم تسليت مي گوئيم و از خدا براي روح ايشان طلب مغفرت مي كنيم.»
تابلوهائي با همين عبارت جلوي باقي مغازه ها هم نصب شده بود. عجيب مي آمد به نظرم... اين همه هنرمند مي آيند و مي روند و جماعت سي دي فروش ها و كسبه فوقش «حيف شد»ي مي گويند و متأسف مي شوند. اما چطور به يكباره، براي درگذشت هنرمندي، اعلاميه مي دهند و تسليت مي گويند.
جلوتر رفتم، از داخل مغازه، صدا مي آمد... صداي عبداللهي بود كه مي خواند... «يا فاطمه... بنت نبي...»
نمي دانم چرا، اما دوباره حرف هاي صبح توي ذهنم تكرار شد...
«شما هرچه داريد از بركت همان كارهائي است كه درباره ائمه نوشته ايد... گمان مي كنيد دنبال كردن خط و ربطش سخت باشد؟ كافي است كمي توي گوشه هاي تاريك ذهنتان بچرخيد تا به يقين برسيد كه هر نعمتي داريد از بركت همانهاست...»
حالا ديگر شك ندارم به حرف هائي كه به زبانم آمده بود... خدا بيامرزد، ناصر را كه با آن كارش، هم، خود را در قلب هاي پر از عشق به ائمه ايرانيان جاي داد و هم در رفتنش چيزي آموخت به خلق الله.

کیهان-۵ اسفند-ادب وهنر

 


کلمات کلیدی: